X
تبلیغات
رایتل

حکایت

چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 09:14 ق.ظ

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای . فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه ؟

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد .

فرشته لبخندی زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی . مرد تار عنکبوت را گرفت . در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی . دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد .

 

نظرات (5)
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 09:56 ق.ظ
واقعا چشم تیزی می خواد که خوب بودن و بد بودن رو ببینه.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 11:47 ق.ظ
واقعیتی است که معمولا فراموش می شود!!!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 12:47 ب.ظ
ها ها ها ها! بسیار خوب! اگر جهنم جای عاقلان است.. بگذار جهنمی باشیم!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 12:51 ب.ظ
خانم مهندس باحال بید
امتیاز: 0 0
جمعه 4 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 06:45 ق.ظ
سلام
جالب بود من عاشق حکایتم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد